لبـــــــــانم را دُوخته ام
مبــادا بگویم "دوســـــــتت دارم "
که هر بار گفتـــــم ،
تَنــــــــــــهایی ام بزرگتر شد ....
روزی می شود که برگ برنده ات دل می شود …. اما تو دیگر حاکم نیستی
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن....
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
دعاهایت را اجابت کند
آنکس که آسمانی رامیگریاند تا گلی را بخنداند
سعدی کجایی ؟ بنی آدم ابزار یکدیگرند
قبل ازدواج
پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار كشیدم.
دختر: میخوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فكرشم نكن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت كردی؟
پسر: نه! برای چی میپرسی؟
دختر: منو میبوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع كه بتونم.
دختر: منو میزنی؟
پسر: دیوونه شدی؟من همچین آدمی ام؟!
دختر: میتونم بهت اعتماد كنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!
بعد از ازدواج
كاری نداره! از پایین به بالا بخون
وقتی که تهدید تبدیل به فرصت میشود
ناامید نباش از روزگار رفیق،قدیمیها اگر رفتند اما کسانی آمدند از روزهای نو ...از لحظه های نو با گفتارهای نو ...
یاد رفقای قدیم گرامی و عزیز ... اما روزگار بی معرفتی ست دلاور ...
روزگار دغدغه های فکر و ساعت های آنقدر شلوغ که همسایه ات را فراموش میکنی ... چه رسد به احوال پرسی ساده ...
من مدتها پیش به این نتیجه رسیدم ... که چه حاصل از این نوشتن ها و صفحه سیاه کردن ها ... از همان زمان که این دکمه های مربع شکل مرتب جایشان را به قلم و خودکار دادند ... از همان روز که ناگهان برگ سفید دفتر کنار رفت و این صفحه ی نورانی پیش چشم نمایان شد شاید رفاقت ها هم عوض شد ... همه چیز شد مجازی ... عشق ... امید ... آرزو ... و متاسفانه دوستی ...
در روزگاری که برادر به برادر رحم نمی کند چه انتظار از رفاقت های مجازی؟
گله نمیکنم ... اما مدتی ست گرفتار سکوتم ... از زمانی که دیگر هر روز بی خبری از فیروزه ها و داریوش ها و گلبرگ ها دلم را تنگ کرد ... هر از چند گاه دقیقه ای را به مرور یک خاطره از پارک قیطریه میگذرانم ... مبادا فراموشم شود سنگ صبورهای روزهای تنهایی و سیاهم را ...
من سکوت را اینطور تعریف میکنم ... هر زمان نتوانم حرف دلم را به زبان برانم یعنی سکوت کرده ام ... وگر نه این سلام ها و شب بخیر ها عادت شده اند جان خودت ...
درد دلی کوچک از دلی بزرگ
نترس ... از اينهمه سرو صدا و برق و رعد نترس ... اين آسمونه ، يه درد دل کوچيک از آسمون با اون دل بزرگش ، با اون صبر بی مثالش ... نترس ... ببين چه قدرتمندانه ، چه بی پروا ، بدون تعارف با کسی ، داد می زنه ، دلش رو کمی خالی می کنه و ... ببين چه اشک پاک و زيبايی همراه اون داد و فريادش می شه ... چه خوب شد هوا ، لطيف ، بوی پاکی از همه جاش می آد ، بوی سادگی ، می دونی من رو ياد چی میندازه ؟ ياد تموم خاطرات شيرين و معصومانه بچگی هام ... ياد اون روزايی که خودم بودم ، اون خود نابی که از خود خدا ، آره ، دقيقا از همون بهترين گوشه قلب خدا ، اومده بود ، اون بچه پاک و معصوم ، اون نگاه پر فروغ و پر اميد .. اون فکر راحت ، صدای پرطراوات ، اون عزم راسخ برای فتح بزرگترين قله های زندگی ، اون عشق و دوست داشتن بی همتا ، اون ديد خوش بينانه ، به همه آدمها و مکانها ، به همه ابعاد وجودی زندگی ... يادش به خير ! يادت به خير ! ... .
هوا داره صاف می شه ، آسمون دلش داره باز می شه ، خوش به حالش ، درد دلش هم باعث خير و سادگی در اطرافيانش می شه ... آسمون ... بزرگ ، بی همتا ، ساده با عظمت ، ... آسمون ...
هوا صاف شد ... دل من ؟ دل من اما داره باز يادش می ره ؟ خدای من ؟ عجب فراموش کار ...
آسمون ساکت ، ساکت ، غم وجودش رو فرا گرفته ... اين همون دلی بود که اون شب با غرش من اونهمه زيبا می گفت و زيبا می نوشت ؟ پس چرا ... چرا همه جاش رو غبار فراموشی گرفته ؟ ...
آسمون نگرانه ... نگران ....
آسمون .... ديگه صبرش لبريز می شه ... اون دوست داره ، دلی رو که پاک باشه دوست داره ... ولی چي کار کنه ؟ ديگه دل پاکی نمونده ... ديگه نگاه ساده ای وجود نداره ... ديگه ....
آسمون ... دلش پر درد ، غمش سنگين ، و عشقش لبريز تر از هر زمون ...
و دوباره ، با تمام وجودش داد می زنه ، فرياد می زنه ... هر بار که شب رو با غم دلش مثل روز روشن می کنه ، چندين هزار دل رو همراه خودش می کنه ... از وجودش مايه گذاشته آسمون ... مگه عشق غير از اينه ؟ ....
نترس ... از اينهمه سرو صدا و برق و رعد نترس ... اين آسمونه ، يه درد دل کوچيک از آسمون با اون دل بزرگش ، با اون عشق بی پايانش ... .
افسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي مي كنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي مي كنيم
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش !
شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی
و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن
چون شاید
هیچوقت
هیچ کس
تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه !!
وقتی نگاه عاشق بتوست میبینی ولی دلت بسته به مهر دیگریس...بی اعتنا میگذری و عاشقانه به کسی مینگری که دلش بیش تو نیست