تبليغاتX
سکوت سرد

همیشه در ریاضیات ضعیف بودم
سالهاست
دارم حساب میکنم
چگونه من بعلاوه تو
شد فقط من
وتو با ده ها نفر دیگر ..بازهم شدی تو ...


مَرد بمون ... اگه نیستی ... نامَردی نکن ... !!
اگه تنهایی ... ؟!!
تنها بمون ... اگه نیستی ... تنهاش نذار ... !!
... ... ... ...
اگه نجیبی ... ؟!!
نجابت کُن ... اگه نیستی ... هرزگی نکن ... !!
اگه عاشقی ... ؟!!
عاشق بمون ... اگه نیستی ... حُرمتِ عشقو نَشکَن




به یک جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده.
اما اونی که دیر میرنجه
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.




ﺑﺎﻳﺪ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﻛﻨﻲ ﺗﺎ ﺩﻳﻮﻭﻧﻪ ﺍﺕ ﺑﺎﺷﻦ ؛
ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﮕﻲ ﺗﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻮ ﻓﻜﺮﺕ ﺑﺎﺷﻦ ؛
ﺑﺎﻳﺪ ﻫﻲ ﺭﻧﮓ ﻋﻮﺽ ﻛﻨﻲ ﺗﺎ ﺩﻭﺳِﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ ؛
ﺍﮔﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻱ ،
ﺍﮔﻪ ﺑﺎﻭﻓﺎﻳﻲ ،
ﺍﮔﻪ ﻳﻚ ﺭﻧﮕﻲ ،
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ




مــــجازی شـــادیم
مــــــجازی عـــــــــاشق می شویـــــم
مجـــازی همدیگه رو دلــــداری میدیم

امــــــــــا . . .

واقـعی تنـــهاییم
واقعی درد میــــــکشیـــم
واقعی از عشقـــــــهای مجــــازی لطمه می بینیـــــم



از خواب بلند شدم تا به آغوشت پناه ببرم ....

يادم رفته بود که از نبودت به خواب پناه برده بودم ...!






+تاريخ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 17:35 نويسنده مهسا |

گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟

گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟

گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟
...
گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟

گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟

گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟
 

+تاريخ جمعه چهارم آذر 1390ساعت 13:35 نويسنده مهسا |

  لبـــــــــانم را دُوخته ام


مبــادا بگویم "دوســـــــتت دارم "


که هر بار گفتـــــم ،


تَنــــــــــــهایی ام بزرگتر شد ....


روزی می شود که برگ برنده ات دل می شود …. اما تو دیگر حاکم نیستی 


چه دردیست در میان جمع بودن


ولی در گوشه ای تنها نشستن....

به رسم دوستی دستی فشردن

ولی با هر سخن قلبی شکستن


دعاهایت را اجابت کند

آنکس که آسمانی رامیگریاند تا گلی را بخنداند




سعدی کجایی ؟ بنی آدم ابزار یکدیگرند




+تاريخ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 17:43 نويسنده مهسا |

قبل ازدواج

پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار كشیدم.
دختر: میخوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فكرشم نكن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت كردی؟
پسر: نه! برای چی میپرسی؟
دختر: منو میبوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع كه بتونم.
دختر: منو میزنی؟
پسر: دیوونه شدی؟من همچین آدمی ام؟!
دختر: میتونم بهت اعتماد كنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!

بعد از ازدواج

كاری نداره! از پایین به بالا بخون


وقتی که تهدید تبدیل به فرصت میشود



+تاريخ جمعه هشتم مهر 1390ساعت 22:22 نويسنده مهسا |

مرد آمد و دردی به دل عالم شد ، از روز ازل قسمت زن ها غم شد در دفتر خاطرات حوا خواندم جانم به لبم رسید تا آدم ، آدم شد.

********

می گن مردهای مجرد کمتر از مردهای متاهل عمر میکنند ، اما مردهای متاهل بسیار بیشتر از مردهای مجرد آرزوی مرگ می کنند.

**************

آدما می تونند پسر باشن اما پسرا نمی تونند آدم باشن

********************

مردها مثل جای پارک (پارکینگ) هستن خوباشون که قبلا اشغال شده بقیشون که مونده یا کوچیک هست یا جلو در مردم.

*********************

زن خودش را خوشگل می کند چون خوب فهمیده که چشم مرد، تکامل یافته تر از مغز اوست!" دوریس دی

**************

اگه پسرا با جنبه بشن چی میشه؟؟؟؟؟ 1- بوی ترشی کشور رو بر می داشت (لذا مشکلات زیادی برای شهرداری پیش می یومد) 2- ازدواج برای دختران تبدیل به ارزو و رویای شبانه می شد 3- شوهر مثل قند و پنیر کوپنی می شد و صف های طولانی برای گرفتن آن به وجود می امد پس به این نتیجه می رسیم که: پسر ها همین طور بی جنبه باقی بمونن هم برای دخترا بهتره هم برای تمدن

****************************

مرد به خدا می گه: چرا زن رو زیبا آفریدی؟

خدا می گه: واسه اینکه تو دوستش داشته باشی!

دوباره می پرسه پس چرا ناقص العقله؟

خدا هم درجواب به این سوال احمقانه مرد پاسخ میده:

واسه این که تورو دوست داشته باشه!!!

********************

گفت مردی به همسرش روزی.... من بمیرم چگونه خواهی زیست؟ گفت: از چند و چون آن بگذر.... تو بمیری برای من کافیست

********************

+تاريخ جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 15:6 نويسنده مهسا |

ناامید نباش از روزگار رفیق،قدیمیها اگر رفتند اما کسانی آمدند از روزهای نو ...از لحظه های نو با گفتارهای نو ...

یاد رفقای قدیم گرامی و عزیز ... اما روزگار بی معرفتی ست دلاور ...

روزگار دغدغه های فکر و ساعت های آنقدر شلوغ  که همسایه ات را فراموش میکنی ... چه رسد به احوال پرسی ساده ...

من مدتها پیش به این نتیجه رسیدم ... که چه حاصل از این نوشتن ها و صفحه سیاه کردن ها ... از همان زمان که این دکمه های مربع شکل مرتب جایشان را به قلم و خودکار دادند ... از همان روز که ناگهان برگ سفید دفتر کنار رفت و این صفحه ی نورانی پیش چشم نمایان شد شاید رفاقت ها هم عوض شد ... همه چیز شد مجازی ... عشق ... امید ... آرزو ... و متاسفانه دوستی ...

در روزگاری که برادر به برادر رحم نمی کند چه انتظار از رفاقت های مجازی؟

گله نمیکنم ... اما مدتی ست گرفتار سکوتم ... از زمانی که دیگر هر روز بی خبری از فیروزه ها و داریوش ها و گلبرگ ها دلم را تنگ کرد ... هر از چند گاه  دقیقه ای را به مرور یک خاطره از پارک قیطریه میگذرانم ... مبادا فراموشم شود سنگ صبورهای روزهای تنهایی و سیاهم را ...

من سکوت را اینطور تعریف میکنم ... هر زمان نتوانم حرف دلم را به زبان برانم یعنی سکوت کرده ام ... وگر نه این سلام ها و شب بخیر ها عادت شده اند جان خودت ...

درد دلی کوچک از دلی بزرگ

نترس ... از اينهمه سرو صدا و برق و رعد نترس ... اين آسمونه ، يه درد دل کوچيک از آسمون با اون دل بزرگش ، با اون صبر بی مثالش ... نترس ... ببين چه قدرتمندانه ، چه بی پروا ، بدون تعارف با کسی ، داد می زنه ، دلش رو کمی خالی می کنه و ... ببين چه اشک پاک و زيبايی همراه اون داد و فريادش می شه ... چه خوب شد هوا ، لطيف ، بوی پاکی از همه جاش می آد ، بوی سادگی ، می دونی من رو ياد چی میندازه ؟ ياد تموم خاطرات شيرين و معصومانه بچگی هام ... ياد اون روزايی که خودم بودم ، اون خود نابی که از خود خدا ، آره ، دقيقا از همون بهترين گوشه قلب خدا ، اومده بود ، اون بچه پاک و معصوم ، اون نگاه پر فروغ و پر اميد .. اون فکر راحت ، صدای پرطراوات ، اون عزم راسخ برای فتح بزرگترين قله های زندگی ، اون عشق و دوست داشتن بی همتا ، اون ديد خوش بينانه ، به همه آدمها و مکانها ، به همه ابعاد وجودی زندگی ... يادش به خير ! يادت به خير ! ... .

 

هوا داره صاف می شه ، آسمون دلش داره باز می شه ، خوش به حالش ، درد دلش هم باعث خير و سادگی در اطرافيانش می شه ... آسمون ... بزرگ ، بی همتا ، ساده با عظمت ، ... آسمون ...

 

هوا صاف شد ... دل من ؟ دل من اما داره باز يادش می ره ؟ خدای من ؟ عجب فراموش کار ...

 

آسمون ساکت ، ساکت ، غم وجودش رو فرا گرفته ... اين همون دلی بود که اون شب با غرش من اونهمه زيبا می گفت و زيبا می نوشت ؟ پس چرا ... چرا همه جاش رو غبار فراموشی گرفته ؟ ...

 

آسمون نگرانه ... نگران ....

 

آسمون .... ديگه صبرش لبريز می شه ... اون دوست داره ، دلی رو که پاک باشه دوست داره ... ولی چي کار کنه ؟ ديگه دل پاکی نمونده ... ديگه نگاه ساده ای وجود نداره ... ديگه ....

 

آسمون ... دلش پر درد ، غمش سنگين ، و عشقش لبريز تر از هر زمون ...

 

و دوباره ، با تمام وجودش داد می زنه ، فرياد می زنه ... هر بار که شب رو با غم دلش مثل روز روشن می کنه ، چندين هزار دل رو همراه خودش می کنه ... از وجودش مايه گذاشته آسمون ... مگه عشق غير از اينه ؟ ....

 

نترس ... از اينهمه سرو صدا و برق و رعد نترس ... اين آسمونه ، يه درد دل کوچيک از آسمون با اون دل بزرگش ، با اون عشق بی پايانش ... .

+تاريخ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 19:12 نويسنده مهسا |

افسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي مي كنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي مي كنيم 

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش !

شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید

هیچوقت

هیچ کس

تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه !!

وقتی نگاه عاشق بتوست میبینی ولی دلت بسته به مهر دیگریس...بی اعتنا میگذری و عاشقانه به کسی مینگری که دلش بیش تو نیست  

+تاريخ شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 15:12 نويسنده مهسا |

 

قطره دلش دریا می خواست.خیلی وقت بودکه به خداگفته بود.

هر بار خدا می گفت :از قطره تادریا راهی ست طولانی.راهی از رنج وعشق وصبوری.هرقطره را لیاقت دریا نیست.

قطره عبور کرد وگذشت .قطره پشت سرگذاشت.

قطره ایستاد ومنجمد شد .قطره روان شدو راه افتاد.قطره از دست دادو و به آسمان رفت.و هر بار چیزی از رنج و عشق وصبوری آموخت.

تا که روزی خدا گفت:امروز روز توست .روز دریا شدن .خدا قطره را به دریا رساند .قطره طعم دریا راچشید.طعم دریا شدن را.اما...

روزی قطره به خدا گفت:از دریا بزرگتر هم هست؟   

 خداگفت:آری از دریا بزرگتر هم هست.

قطره گفت:پس من همان را می خواهم.بزرگترینرا.بی نهایت را.خداقطره را برداشت  ودر قلب آدم گذاشت و گفت:اینجا بی نهایت است.

آدم عاشق بود.دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد. اماهیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت .قطره  از قلب عاشق عبور کرد.ووقتی که قطره از چشم عاشق چکید؛خدا گفت :حالا تو بی نهایتی ،چون که عکس من در اشک عاشق است...

+تاريخ جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 15:20 نويسنده مهسا |

  

 

+تاريخ جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 14:51 نويسنده مهسا |

دل من یه روز به دریا زد و رفت  

                                  پشت پا به رسم دنیا زد ورفت

    زنده ها خیلی براش کهنه بودند

                                 خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

     هوای تازه دلش می خواست ولی

                                  آخرش  توی   غبار ا  زد   و   رفت

      دنبال کلید خوشبختی می گشت

                                 خودشم قفلی رو قفلا زد ورفت...

+تاريخ جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 14:44 نويسنده مهسا |


archive

اسفند 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390